پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
53
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
ليكن تيرهء كردها كه در مدت جنگ ميان دو برادر ، اسلحه برضد ابراهيم كشيده بودند احمد بيگ پسر محمود را خواستار بودند . اين پسر جوانى بود كه خصائص جنگجوئيش اميد فراوانى به آنها مىداد . نفوذش او را چيره كرد و پاشاى بايزيد گرديد و به زودى بنامش دعا خواندند و در خطبهها نامش را بردند . ابراهيم صلح كرد و فرماندهى شهر طوپراق قلعه را كه در چهل فرسخى مشرق رودخانهء ارس است به عهده گرفت . نخستين توجهء پاشاى تازه اين بود كه همهء كردهائى را كه طرف اطمينان پدرش بودند دور خود گرد بياورد . هنگامى كه رستم خونخوار را كه اگر برانگيزانندهء محمود در كشتارها نبود ، لااقل دخيل در جنايات او بود نزد خود فراخواند ، دربارهء كارهاى نهفتهء پاشانشينى از او پرسشها كرد و دانست كه ما در بازداشتش هستيم . رستم ما را از دشمنان اسلام به او شناساند و گفت كه ما با مقاصد مشكوكى مسافرت مىكنيم و به ايران چيزهاى خيلى گرانبها مىبريم و بهتر است كه آن دارائىها به پاشاى جوان برسد . انجام چنين پيشنهادى خيلى آسان بود زيرا هيچكس از اين راز آگاه نبود و بىكيفر ماندن ، پس از انجام چنين كارى مسلم به نظر مىرسيد . براى اينكه احمد پاشا را مطمئن كند سلاحها و الماسهائى را كه از من ربوده بودند در برابر چشمان او نهاد . پاشا كه از زرق و برق اين چيزها خيره شده بود اندرز رستم را تأييد كرد و تصميم به نابودى ما از نو گرفته شد . احمد مىتوانست كه بيدرنگ ما را به كشتن بدهد اگر كه فرماندهء ديندار و سخت ارك ؛ محمود آقا در برابرش با سرسختى از انجام اين جنايت سرپيچى نمىكرد . او انديشيد كه آن پيرمرد را از شهر دور كند و او را به مأموريت شرافتآميزى بگمارد . ديرگاهى بود كه مادر احمد در طوپراق قلعه به حالت تبعيد ، دچار ضعف بود . او به محمود فرمان داد كه با دستهاى از نگهبانان نزد مادرش برود و او را بياورد . آقا نمىتوانست نافرمانى كند و ليكن چون به نقشهء او بدگمان شد و حس كرد كه چه خيالى دربارهء ما به سرش زده است ،